ايرج افشار
54
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )
چون شب ظلمانى رخ نمود ملازمان محمد خان آن دلاك واجب القتل را از صندوق بيرون آورده به معتمدى دادند كه ظاهرا او را از اردو بيرون كند و غايبانه سفارش نمودند كه به قتل رساند . آن شخص آن ملعون را به كنار نيزارى برده شمشير بر او زد . آن محيل خود را كشته انداخت . قضا را در آن ساعت صدايى به گوش ضارب رسيده باعث اضطراب او شد . به زودى انگشت آن ملعون را بريده عازم خدمت محمد خان شد و آن انگشت بريده كه در [ دست ] داشت به دو نمود و خان نمكحرام كه استخوان وجودش پروردهء نعمت اين دودمان بود از فاش شدن مقدمهء معلومه خاطر جمع نموده به خواب رفت . بعد از ساعتى آن دلاك ناپاك از جا برخاسته تلاش نمود كه خود را به مأمنى برساند . چون افتان و خيزان از نيستان بيرون آمده بر اثر چراغى كه در كنار اردو افروخته بود مشاهده نمود كه جمعى در آن خيمه نشسته به تلاوت كلام الله مشغولند . بعد از آنكه به در آن خيمه رسيد ديد كه آن جماعت خدمهء نعش شاهزادهء مغفورند و آن چراغى است كه بر سر نعش مىسوزد . شخصى ازو پرسيد كه ترا چه مىشود . آن ملعون اقرار كرد كه قاتل شاهزاده منم و حسب الفرمودهء امرا مرتكب خون ولىنعمت شدهام . آن جماعت در آن شب او را نگاه داشته فرداى آن روز به خدمت نواب سكندرشأن آوردند . در بيرون بارگاه مسيب خان رسيده جوالدوزى بر زبان آن ناپاك گذرانيد و به قول بعضى اين عمل از اسمى خان سر زده تا افشاى راز نكند . على اى تقديرين چون او را به خدمت نواب معظم اليه آوردند به نفس نفيس او را پيش طلبيده سه ضرب خنجر بر دل آن ملعون زده غازيان دولتخواه جسد آن ناپاك را آتش كشيده خاكسترش را به باد دادند . وقايع سنهء 995 - به شرح مجمل آنكه بعد از شهادت سلطان مبرور مغفور امراى غدار مكار نواب ابو طالب ميرزاى خلف كوچك نواب سكندرشان را به دست گرفته [ 29 الف ] متوجه دار الارشاد شدند . بعد از آن محمد خان تركمان و مسيّب خان در اردبيل توقف نموده عليقلى خان و اسمى خان در ركاب ابو طالب ميرزا و طهماسب ميرزا عازم دار السلطنهء قزوين شدند و روزى چند در قزوين به سر بردند از آنجا روانهء اصفهان شدند . در آن اوان به سمع ايشان رسيد كه مرشد قلى خان در موكب همايون ابو المظفر عباس ميرزا متوجه ولايت قزوين شده . درين وقت عليقلى خان مذكور